سالهاست که بر دیوار پیله ام می کوبم، مگر پژواک ضربه ها مژده پروازم دهند، مگر این گوی بر نیستان بغلتد تا از نی ای آوایی آسمانی بشنوم.



‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ خرداد ۲۵, چهارشنبه

باید که ایستاد، تغییر آدرس

دیروز دوست عزیزی مطلبی را هم در گودر و هم جای دیگری به اشتراک گذاشته بود که در چنین شرایطی بالاخره باید زندگی کنیم... متن بی نهایت مرا تحت تاثیر قرار داد. الان مدت 5 ماه است که این وبلاگ فی.لتراست، البته ادعا نمی کنم که این وبلاگ پر از خواننده بود و آمار چنین و چنان داشت. نه... تنها چند دوستی مشخص به این وبلاگ سر می زدند و مخاطبانی که هر از گاهی از گوگل اینجا می آمدند سری به مقالات می زدند و دیگر هم نمی آمدند. برای خودم و همه دوستانم فیل.تر شدن این وبلاگ عجیب بود! تا اینکه با خبر شدم که کل سرورهای خارجی  ف.یل.ترشده اند و به قولی فله ای سایت ها و وبلاگ ها همه ف.یل.تر شده اند. در این 5 ماه من هر پستی که گذاشتم در وبلاگی در پرشین بلاگ هم گذاشتم، تا همان دوستان همیشگی اذیت نشوند، اما دلم نمی آمد که اینجا را رها کنم، دلبستگی خاصی به بلاگر ندارم (هرچند امکانات طراحی قالبش برای غیر حرفه ای ها بی نظیره)، زیر بار حرف زور رفتن برایم سخت بود، در تمام این 5 ماه همچنان به اینجا آدرس می دادم... نمی خواستم تسلیم شوم، نمی خواستم آدرسم را تغییر دهم.
هر چه بوده، ما که قرار نبود حرف بوداری بزنیم، سالهاست که آموخته ایم حرفمان را اول بجویم، سالهاست باور دارم که باید بنیاد های اندیشه هامان را ترمیم کنیم. فلانی و بهمانی نه کاره ای هست و نه با آمدن و رفتنش مشکلی در بیغوله آباد حل می شود. سالهاست باور دارم هر که هر کاره ای هست بازتاب برآینده اندیشه یک یک ماست. اگر آرمانی برای این وبلاگ و نوشتن بوده صرفا یادگیری راه درست تفکر برای خودم و فشردن دست یاری دوستان در این هم اندیشی بوده است. 
اما برایم زور داشت، الانم زور دارد که کسی بهم بگوید بیا اینجا بنویس که اگر زبان درازی کردی بتوانم زبانت را قیچی کنم با وجودی که هیچ وقت قرار نیست و نبوده که زبان درازی کنم. اما هر چه فکر می کنم تن دادن به این زور خیلی بهتر از این است که چسب بر دهانم بچسبد، وباید از این دید نگاه کرد که باید ایستاد، و به قول همان دوست باید زندگی کرد وهر پنجره ای که می توان باز کرد را باز کرد.
از همه دوستان که این وبلاگ را لینک کرده اند تقاضا دارم که لینک نیستان را تغییر دهند و از این به بعد هم به همان آدرس سر بزنند. مقالات همچنان به این وبلاگ اضافه می شوند اما این وبلاگ با یادداشت ها و روزنوشت ها دیگر به روز نخواهد شد.

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

فلسفه چیست؟ 1 کتاب «فلسفه در عمل»

پس از پایان سری مقالات بنیادهای تاریخی،  در فکر رویکرد فلسفی وبلاگ بودم، و مخصوصا انتقال تجربه های اخیرم. اما...
دو هفته پیش در دانشگاه ژنو یک کارگاه به نام «common sense» بود با حضور جمعی از بزرگان فلسفه بود،  برخورد متواضعانه و  دوستانه یکی از این بزرگان به من جرأت داد که چیزهایی که به ذهنم رسیده بود را مطرح کنم. و او هم با مهربانی و تواضع هم پاسخ سوالم را داد و هم پیش نویس یکی از مقالاتش را کامل برایم فرستاد. پاسخی که او به سوالم داد آنقدر صریح و دقیق بود که برای من سردرگم و گیج در مباحث اپیستمولوژی مدرن حکم نقشه را داشت. فکر کنم می دانید چه می گویم، کم پیش می آید که استادی را ببینی که هم تحت تاثیر علم و سوادش قرار بگیری و هم تحت تاثیر برخورد انسانی و کمالات اخلاقی!  خب این دو روز گذشت!
امروز من آمدم تا یک بحث جدیدی را شروع کنم، از اینکه فلسفه چیست؟ چرا به فلسفه نیاز داریم و چرا مدتی است که دچار رکود فلسفی شدیم...شروع کردم به نوشتن:
«روزگاری وقتی نام فلسفه به ذهنم می آمد در کنارش نظریه های قلمبه سلمبه در کنار نامهای قلمبه سلمبه تر می آمد و هیچ چیز وحشتناکتر از این نبود که روزی خودم را از اهالی فلسفه بدانم.  بالاخره آنقدر درگیر قلمبه سلمبگی شدم که سر از فلسفه درآوردم و یاد گرفتن همان نامها و ایده های قلمبه و سلمبه! از شوخی گذشته، حدود سال 83-84 بود که کتاب «فلسفه در عمل » را برای شرکت در کنکور فلسفه تحلیلی آی پی ام خواندم کتابی که نویسنده در مقدمه اش گفته نمی خواهم از تاریخ فلسفه بگویم، ایده و اسم ها را ردیف کنم اما مصرم که ذهن شما را وادار کنم که فیلسوفانه بیاندیشید. بله این کتاب انقلابی در ذهنم ایجاد کرد....یک انقلاب واقعی! »
این متن را نوشتم و خیلی فکر کردم که اسم نویسنده اش چه بود؟ امان از کم حافظگی! سراغ گوگل رفتم! فکر می کنید چه شد! اسم نویسنده آدام مورتون بود. آدام مورتن همان فیلسوفی بود که دو هفته پیش من با او صحبت کردم! لعنت به این حافظه! که با نویسنده یکی بزرگترین کتابهای زندگی ات صحبت کنی، به سخنرانی اش گوش دهی با او بحث کنی، مقاله هایش را بخوانی و ندانی که او همان نویسنده کتاب بزرگ زندگی ات بود. البته فرقی نمی کرد! من با وجودی که نمی دانستم او همان نویسنده «فلسفه در عمل» است با دقت تمام سخنرانی اش را گوش دادم و سوالم را از او پرسیدم و پاسخی که دنبالش بودم را از او شنیدم... فقط به خاطر کتاب ارزشمندش از او حضورا تشکر نکردم!
این مقدمه را داشته باشید تا بعد از اینکه از این شوک درآمدم سری مباحث «فلسفه چیست؟» را شروع کنم...


۱۳۹۰ خرداد ۱۵, یکشنبه

سمینار اتمگرایی کلام و شکگرایی در سنت فلسفی اسلام

خلاصه دو سمینارم در دانشگاه لوزان با عنوان «اتمگرایی کلام»  (انگلیسی) و در دانشگاه لیون با عنوان «شکگرایی در سنت فلسفی اسلام» (فرانسه) در صفحه شخصی ام در سایت آکادمیا برای علاقه مندان قرار داده ام. امیدوارم که مفید واقع گردد.

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

هانری کربن و اسلام ایرانی

دیروز در دانشگاه لیون در سمیناری شرکت کردم که به بررسی تفکر هانری کربن در چارچوب آموزه های هگل می پرداخت و در این بین به طور خاص این کلمه اسلام ایرانی، اسلامی که در اشعار فارسی منعکس شده دائم به گوش می خورد. اسلام مترقی و بر محوریت عشق و دوستی و کمال گرایی! چند سال پیش هم شاهد برنامه ای از شبکه 4 سیما بودم که ویژه هانری کربن بود، با حضور اساتیدی مثل دکتر دینانی و دکتر اعوانی... با خودم فکر می کردم که تفاهم و گفتگو بین تمدن ها و تفکر ها به  نتایج عظیم و گرانقدری می انجامد اگر شاخ و شانه کشیدن ها رها وبه جایش دست های دوستی دراز شود. دلم پر از حسرت شد...پر از حسرت!

۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه

کارناوال آوریل، وداع با زمستان در فرانسه

این مراسم چیزی مثل چهارشنبه سوری ماست، به طور نمادین بعد از اینکه زمستان تمام می شود عروسکی از هیزم درست می کنند و آن را می سوزانند و به این شکل از زمستان خداحافظی می کنند. البته الان این مراسم تبدیل جشنی برای بچه ها شده:


البته من این پست را برای معرفی این جشن ننوشتم، چیزی که بیشتر توجه ام رو جلب کرد مسئله سوزاندن عروسک بود، آتش نشانی دور تا دور عروسک را به شعاع ده متری نواری نصب کرد تا کسی به عروسک نزدیک نشود، همه نیروهای آتش نشانی در حالت آماده باش قرار گرفتند، فقط مامور آتش نشانی اجازه داشت که عروسک را آتش بزند، من از این همه بساط انتظار یک آتش بزرگ را داشتم و بعد دیدم این همه داد و قال برای یک آتش کوچک بوده که شاید کمی بزرگتر از آتشی باشد که  ما برای یک  منقل اسفند درست می کنیم. فهمیدم که شاید منشا جشن چیزی شبیه چهارشنبه سوری ما باشد اما امروزه از نظر حفاظت و امنیت هیچ شباهتی بهم ندارند!!!






۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

یاد کن

فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ 
شکوفه های بهاری، دانشگاه ژنو

منظره ای بهاری حومه ژنو در فرانسه

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

نقطه هیجان انگیز تاریخ

می دانم که دوستانی که امروز درگیر مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه درگیرند این پست مرا مصداق بی دردی ام خطاب می کنند امیدوارم بالاخره روزی جامعه ما به ثبات و پویایی برسد که بتواند از حاشیه ها فارغ شده و در مسیر تکاملی تاریخ قرار گیرد.
اخیرا در یک کارگاه contexualism*  معرفت شناسی شرکت کرده ام و وقتی که می بینم کیفی ترین مفاهیم قرار است کمیت بندی شوند دقیق شوند و به قول معرف کوانتیزه شوند هیجان سر تاپایم را فرا می گیرد گاهی بغض گلویم را می فشارد که بشر به چه قله عظیمی رسیده...
تا 500 سال پیش فیزیک کیفی بود انسان قادر نبود حرکت را خرد کند اندازه بگیرد و در نهایت تحت اراده خود بگیرد وقتی توانست این کیفیت ها را کمّی کند یه گام بلند برداشت و توانست پیرامون خود را متحول کند. حالا به جنگ مفاهیم انتزاعی رفته به جنگ کلمات... و وقتی به تحول بعدی فکر می کنم دستام می لرزه... تبارک الله احسن الخالقین!
  پی نوشت:
*context به معنای زمینه و پیش فرض و پیش ذهن یا همان background است و نمی دونم این کلمه چی ترجمه شده فکر کنم بشود گفت: زمینه گرایی

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

روستای مادری

باز دیوارهای بلند خانه را دیدم، آن بادی که بوی خاک را برایم می آورد، آن صدا که گذشته ای مبهم را در گوشم وزوز می کرد و من که قادر نیستم نه صدا را تحلیل کنم نه خود را چنان سر و سامان بدهم که دست بر این روزگار بکشم و خاکها را پاک کنم و دربیاورم قصه آقاجانم را... همه چشمانی که یه عمر به گندم و سیب زمینی نگاه کردند. رفت و ویران شد روستای مادری و مردمانش هم یا مرده اند و رهسپار شهر و آپارتمان نشینی...خیلی دور نبود بیست و اندی سال پپیش من تابستانها را به روستای عراقیه در فراهان می رفتم...روزهای پربار از لمس خاک، رقصیدن در باد،  گره زدن شاخه های مو، پنیرک جمع کردن، دنبال نخودک و شنگ و کنگر گشتن...آن موقع ها می رفتم بالای کندوله و در گندم شنا می کردم و مادربزرگم  داد می زد این گندم ها نان می شوند و کثیفشان نکن و من که اصلا گوش نمی کردم و کار خودم را می کردم...
هر بار که به ایران می روم فرصت نمی کنم به هیچ چیز برسم..آن شهر شلوغ طلسم شده، آن بل و شو، آن همه دود و کثافت به درون قلب و ریه می رود برمی گردد مجالی نمی دهد که سراغی از خود بگیریم، سراغی از آنچه جا گذاشتیم و بزرگ شدیم...مگر در غربت خواب کودکی ها را ببینیم که در بیداری چقدر هراس انگیز است به یاد بیاوریم دیگر آن قناتها خشک شده اند خانه چاله ها، قاش ها همه پر شده اند از تارهای عنکبوت و زندگی ای که مرد...مرد...
پی نوشت:
کندوله: سیلوهای کوچکی از سفال برای نگه داری گندم که در منطقه فراهان در استان مرکزی به آن کندوله می گویند.
خانه چاله: اتاقی زیر زمینی که بسیار خنک است در گذشته که یخچال نبوده برای نگه داری مواد فاسد شدنی در هر خانه می ساختند.
قاش: محل نگه داری دام.

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

یادداشتی کوتاه بر ریاضیات دوره اسلامی و معرفی مقاله دکتر معصومی و لینک به آن

 در پی پرسش و درخواست دوستان مبنی بر چگونگی ریاضیات دوره اسلامی در کامنتهای مقاله قبلی

قطعا پاسخ شما در قالب یک کامنت نمی گنجد ولی به طور خیلی ساده، ریاضیات دوره اسلامی به چند دوره تقسیم می شود
اول کاملا کاربردی که در خدمت نجوم و جغرافیا بوده و برای ساختن اسطرلاب و... به منظور تعیین ارث و میراث و قبله و زمان اذان در مکانهای مختلف که البته ریاضیدانان  باید مسائل پیچیده هندسه کروی را حل می کرده اند.
در مرحله دوم ریاضیات وارد مسائل انتزاعی تر می شود و برای مثال کارهای خیام کاربردی در زندگی روزمره آن روز نداشته و علاقه و کنجکاوی خاص او به ریاضیات بوده است و مسائل انتزاعی در زمان ابن هیثم به اوج خودش می رسد که با نوعی انتگرال ابتدایی سطح زیر منحنی ها حساب می شود اما معادلات بسیار طولانی شده بودند و حل آنهابه بن بست رسیدند و دیگر ریاضیات انتزاعی چندان پیشرفتی نکرد پس از آن هم ریاضیات دوره صفوی و عثمانی کاملا کابردی بوده اند.
خلاصه اینکه عمده کابرد ریاضیات اسلامی در نجوم بوده است به دلایلی که گفته شد و اینکه آنها اعتقاد داشتند که وضعیت ستارگان بر سرنوشت آنها تاثیر می گذارد.
ارجاع می دهم به مقاله بسیار باارزش دکتر حسین معصومی همدانی در دایرةالمعارف اسلام درباره جبر و مقابله که البته در این مقاله عبارات  ریاضی با زبان امروزی بیان شده اند.
اما چگونه بودن: ریاضی به شکل کلامی و با استفاده از برخی قواعد زبان عربی و ریاضی یک سری قوانین برای ساده شدن معادلات وضع شده بود. و متاسفانه ریاضیات سنتی به دلیل توقف تدریس بعد از صفوی رو به فراموشی رفته و هنوز به طور کامل شتاسایی نشده. تنها آن آثار که وارد اروپا شده وارد سیر تاریخ ریاضیات شده است یعنی رشد یافته و به زبان امروز ریاضی درآمده است.
پی نوشت: از مسائلی که هنوز به آن پرداخته نشده توجه خاص فیلسوفان و به ویژه متکلمان به هندسه و مبانی فلسفی آن است که تنها مقاله ای از دکتر مروان راشد در کتاب فلسفه عربی دانشگاه کمبریج است که به چاپ رسیده که بخشی از رساله دکترای اینجانب است که امیدوارم بتوانم به زودی ارائه دهم.

۱۳۸۹ آذر ۱۱, پنجشنبه

برف

اون برف سبک حالا شدش 35 سانتیمتر!

اینم یه گل مقاوم:

پی نوشت: دوستان زیادی گله دارند که چرا بیشتر از اینجا نمی نویسم، سعی می کنم از این به بعد بیشتر از حال و هوای اینجا بنویسم.
اگر عکس ها قابل مشاهده نیستند لطفا اطلاع دهید!

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

زبان عربی، زبان علم گذشته ما 1

معمولا افراد وقتی وبلاگ نویسی می کنند یک مرامنامه می نویسند و توضیح می دهند که بر چه نگاه و دیدگاهی تاکید دارند. برای این وبلاگ  هم شاید خیلی دیر باشد اما باید اول توضیح بدهم که همّ و غم من ترویج و تمرین نگاه علمی و پرهیز از هر نوع قضاوت احساسی درباره مقولات بنیادی جامعه خودمان است که البته شامل شخص خودم هم می شود. همین قضاوتهای احساسی است که باعث می شود هر روز و هر لحظه در مسائلی که درگیر آن هستیم دچار افراط و تفریط شویم و قادر به تجزیه و تحلیل منطقی مسائلمان نباشیم.
 بین این ایمیل هایی که  هر روز فله ای بدستم می رسد مدتی است پشت سر هم ایمیل هایی از گروه های افراطی پان ایرانیسم دریافت می کنم، از آنهایی که اگر چه ظاهرا فارسی است اما نیاز به فرهنگ لغت داشتم تا بفهمم که چه می گویند. لب کلام این بود که اصلا ما چرا باید زبان عربی یاد بگیریم و اگر دستشان می رسید احتمالا ابن سینا و ابوریحان را کتک می زدند که چرا به زبان عربی کتاب نوشته اند. و یا این را نشان از زبون بودن ایرانی می دانستند که صرف و نحو برای زبان عربی تدوین کرده باشند*.  من می خواهم وارد دو بحث بشوم 1- آیا نیاز داریم که عربی یاد بگیریم و 2- چرا گذشتگان ما عربی یاد گرفتند و علی رغم فارس بودنشان، کتابهایشان را به عربی نوشتند با وجودی اینکه اشعارشان را به فارسی گفته بودند، دلیل و اهمیت آن در چه بوده؟ فارغ از وابستگی های مذهبی که به زبان عربی داریم، یعنی فرض می گیرم که ما اصلا مسلمان نبوده و نباشیم...

پرسش اول: آیا ما نیاز داریم که عربی یاد بگیریم؟

هر عقل سلیمی یاد گرفتن زبان ملتهای دیگر نفی نمی کند. یاد گرفتن زبان ملل دیگر به طور قطع دریچه ای برای فهم دیگران است که نتیجه آن گسترش دنیای خودی است و این وسط مللی که با آنها بیشترین کنش و واکنش را داشته ایم و داریم، ارجحیت دارند و به نظر من نه تنها عربی بلکه بسیار ناپسند است که ما فارسی زبانان امروزه آذری- ترکی یا کردی بلد نیستیم در حالیکه ایرانی واحد را مطالبه می کنیم اما زبان نزدیک به نیمی از هموطنان خود را نمی دانیم!** پس به خودی خود یادگرفتن زبان عربی مانند یادگرفتن هر زبانی در جای خود مورد نیاز است.
اما می رسیم به این بحث که آیا می توان منکر شد که برای درک میراث فرهنگی مان، یعنی ده قرن تاریخ علم و فلسفه، نیاز داریم تا زبانی را یاد بگیریم که خلوارها کتاب از گنجینه تاریخیمان به این زبان نگاشته شده است  و به همین دلیل است که در مدارس اروپایی یادگیری یکی از زبانهای لاتین یا یونانی باستان اجباری است، هرچند که این زبانها امروز مرده اند و در اغلب موارد زبان آن کشورها هم نبوده و یادگیری آنها نیاز است چراکه صرفا زبان علم گذشته بوده اند و زبان عربی هم به طور قطع یکی از دو زبان علم در قرون وسطی است*** همانگونه فارسی ما برای قرن ها زبان شعر و ادبیات دیگر ملل غیر فارس بوده است و این نه فقط به دلیل مسائل سیاسی آن روزگار، که به دلیل ویژگی خود آن زبان نیز هم هست.  
البته افرادی که منکر نیاز به مطالعه تاریخ علم و فلسفه اند، پیشاپیش از هر بحثی فارغند!  خطاب من به آنهایی است که ادعای روشنفکری و فیلسوف بودن را دارند و این را می دانند که باید علم گذشته را شناخت.  چراکه امروز بر بنایی زندگی می کنیم که ستونهایش در گذشته پی ریخته شده. دانش آنها هم در حدی هست که بدانند علم و فلسفه مرز و نژاد نمی شناسد و میراث علمی بعد از اسلام میراث عربی نیست که بخواهند نفی اش کنند، ایشان از قماشی هستند که ساعتها بحث می کنند و قلم می فرسایند تا اثبات کنند که مثلا ابن سینا آباء و اجدادش فارس بوده، نه ترک و عرب! و همین افراد، اگر هر یک از نسخه های خطی توسط قاچاقچیان به خارج برود، داد و فغان می کنند اما احساس نیاز نمی کنند که این حجم عظیم علم و معارف باید فهمیده شود؟!
اگر ما واقعا می خواهیم وارث ابن سینا باشیم نیاز نداریم ثابت کنیم پدر و مادرش فارس بوده اند اول باید قادر به فهم معارف او باشیم و خیلی واپس مانده ایم اگر هنوز نفهمیده ایم فرهنگ و تمدن با تفاهم و تبادل بین نسلها به ارث می رسد نه از طریق نژاد!
و اما پرسش دوم که بحثی است تخصصی به پست بعد موکول می کنم. 

ادامه دارد... 

*صحت و سقم این مسئله را نمی دانم فقط شنیده ام.
**دوستم مطلب جالب و تامل برانگیزی در این باره دارد بد نیست که بخوانید. تحت عنوان زبان سوئیسی
***شاید این سوال پیش آید کدام علم و فلسفه قرون وسطی، به پست قبلی ام درباره اهمیت فلسفه علم در قرون وسطی مراجعه کنید.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

شوخی نیست که یک ملت هر ساله حدود سیصد هزار نفر از افراد خود را کشته یا مجروح کند

ایمیلی بدستم رسید که بسیار متاثرم کرد و گرچه ربطی به موضوع این وبلاگ ندارد اما وظیفه خودم دانستم به عنوان یک رسانه هر چند ناچیز مسئله را حداقل به خودم گوشزد کنم. چیزی که تک تک ما از آن آگاهیم اما...
کافی است هر ایرانی فقط برای یک هفته به کشورهای دیگر سفر کند و با همه وجود آرامش و امنیت و نظم را در خیابان ها ببیند و همه وجودش پر تاسف نشود که چیزی را که به این سادگی می توان بدست آورد را ما کجا گم کرده ایم؟!

متن ایمیل:
شوخی نیست که یک ملت هر ساله حدود سیصد هزار نفر از افراد خود را کشته یا مجروح کند چون دارد به سر کار، مهمانی، خرید و یا مسافرت می‌رود. تنها در دوران پس از انقلاب، لااقل 700 هزار قبر برای کشته‌های رانندگی حفر شده و دست کم 15 میلیون نفر مجروح شده‌اند که تعدادی از آنان باید باقی عمر را بر روی تخت و یا ویلچر بگذرانند... 
همه قشرها از وزیر، وکیل و استاد دانشگاه گرفته تا ورزشکار، بازیگر، کارمند و کارگر هر از چندگاهی به سوگ یکی از همکاران خود می‌نشینند. مثل بسیاری از ما، شاید این از دست رفتگان مانند مرحوم کریمی راد وزیر دادگستری، مرحوم آیدین نیکخواه بهرامی و مرحومه خانم گلدره گمان نمی‌کردند جان خود را در یک تصادف ناگهانی از دست بدهند.
  http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1387/7/11/17596_729.jpg
 
به راستی ما را چه شده است که یکی از بی فرهنگ ترین مردم دنیا در رانندگی از آب درآمده ایم به طوری که در کنار معرفی جاذبه‌های گردشگری در ایران، «هشدار جدی نسبت به رانندگی خطرناک ایرانیان» یکی از بخش‌های جدایی ناپذیر کتابچه‌های راهنمای جهانگردان است؟ مگر ما چگونه رانندگی می‌کنیم که فیلم رانندگی و نیز نحوه عبور عابران در ایران، تبدیل به یکی از انواع کلیپهای پربیننده و خنده‌دار در اینترنت با صدها هزار بیننده شده و آبروی «ایرانی» را یکجا به حراج گذاشته‌ایم؟ هر چه هست ما اصلاح ناشدنی نیستیم و الاّ ایستادن خودروها در پشت خط عابر پیاده و نیز بستن کمربند ایمنی، امروز در میان ما فراگیر نشده بود...
 
به نظر می‌رسد یک عامل اساسی که چنین ما را گرفتار کرده، این است که در ایران اساسا از ابتدا کلمه «رانندگی»، غلط معنا شده است...

رانندگی در دنیا یک امر «جمعی» است ولی در ایران یک امر «فردی» تلقی می‌شود. رانندگی در ایران یعنی «می خواهم خودم را با خودرو به مقصدم برسانم». پس رانندگان دیگر، «رقیب» من هستند و من نباید از رقبا عقب بمانم...هر فضای خالی که پیدا شد باید زودتر از دیگران آن را پر کنم. 
چنین است که رانندگی ایرانی یعنی «چپاندن خودرو یا موتور در اولین فضایی که خالی می‌شود»؛ یعنی «رفتن از هر مسیر ممکن نه از مسیر تعیین شده»؛ حاصل این نوع رانندگی چنین تصویری است: 

۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

درسهایی از الکساندر دوما



Marche deux heures tous les jours, dors sept heures toutes les nuits; Couche-toi dès que tu as envie de dormir ; Lève-toi dès que tu es éveillé.
هر روز دو ساعت پیاده روی کن،  شبها هفت ساعت بخواب؛ هر وقت خوابت می آید دراز بکش و به محض اینکه بیدار می شوی از جا برخیز.
Ne mange qu’à ta faim, ne bois qu’à ta soif, et  toujours sobrement.
تا گرسنه نشدی نخور، تا تشنه نبودی ننوش و همیشه خوددار باش.
Ne parle que lorsqu’il le faut; n’écris que ce que tu peux signer; ne fais que ce que tu peux dire.
تا نباید حرف نزن، ننویس اگر نمی توانی امضایش کنی، نکن اگر نمی توانی بازگویش کنی.
N’oublie jamais que les autres comptent sur toi ; et que tu ne dois pas compter sur eux.
و آنان که به تو وابسته اند را فراموش نکن و اینکه تو نباید به آنها وابسته شوی.
N’estime l’argent ni plus ni moins qu’il ne vaut: c’est un bon serviteur et un mauvais maître.
برای پول، نه بیشتر و نه کمتر از آنچه می ارزد بها مده که خدمتکاری خوب و سروری بد است.
Pardonne d’avance à tout le monde, pour plus de sûreté; ne méprise pas les hommes, ne les hais pas davantage et n’en ris pas outre mesure plains-les.
پیشاپیش همه را ببخشای تا در امان باشی، کسی را تحقیر مکن و از کسی هم کینه به دل نگیر و به  کسی هم بیش از حد نخند و دلسوز دیگران باش.
Efforce-toi d’être simple, de devenir utile, de rester libre.
تلاش کن که ساده باشی، سودمند باشی و آزاد بمان...
Alexander Dumas
با کمک از ترجمه دکتر محمد تقی غیاثی





۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

برداشتی از مقاله "تحلیلی بر التعریف بالطبقات الامم" در وبلاگ بحران

آقای مجید نصر آبادی مقاله اینجانب را در خصوص اهمیت کتاب "التعریف بالطیقات الامم" قاضی ساعد اندلسی که در شماره پنجم مجله تخصصی تاریخ علم به چاپ رسیده بود را مورد بازبینی قرار داده اند. شاید برای علاقه مندان به مقوله تاریخ علم جالب باشد.
لینک مطلب: التعریف بالطیقات الامم" قاضی ساعد اندلسی از نگاه بنفشه افتخاری

پی نوشت: بر خودم واجب می دانم که از استاد هادی عالم زاده تشکر و قدردانی کنم ایشان موسس و بانی پژوهشکده تاریخ علم و کسی که بسیار برای احیای نسخ خطی زحمت کشید و مشوق دانشجویان علوم و مهندسی برای پی گیری تاریخ علم بودند . ایشان استاد راهنمای دکتر جشیدنژاد اول در تصحیح این کتاب بودند و نیز مشوق بنده برای تحقیق در این مقوله...   

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

هویت یعنی برگشتن به گذشته؟!

به ایرانی گفتند به گذشته خود برگرد، و خود را بشناس!
قصدم نقد این حرف نیست، بحث سر مشکلاتی است که چنین  برداشتی درست یا نادرست از این نظریه ایجاد کرده است . احتمالا بسیاری از فارسی زبانان شیعه مثل من که همه هویت خود را با شعائر کتابهای درسی موافق می بینند مشکلی برایشان پیش نخواهد آمد و اصلا درکی از این مسئله ندارند که چه مشکلی وجود دارد. به قولی ما همه ایرانی هستیم، همه آریایی هستیم... همه شیعه علی..همه از تبار کوروش و اسلام راستین... حالا چه طور این عناصر ناسازگار بهم ربط پیدا کرده خود یک مجموعه کاملی از علم تاریخ برره ای است.
اما اگر قسمت شود اینترنت پرسرعت بدون فیل تر... پشت هویت های مجازی، آنجا که آدمها ساده تر عقده های فرو خورده را می گشایند، در اکانت های یوتیوب، وبلاگها و فریوم ها، وقتی به زیر پوست جامعه می رویم آنجاست که تازه این دوزاری می افتد که پایه های این وحدت ظاهری چقدر لرزان است. آنجاست که می شود اذعان کرد مشکلی هست...چرا وقتی تمام جوامع به سمت وحدت می روند و ایالات متحده و اتحادیه و جامعه مشترک المنافع می سازند با همه تفاوتهای مذهبی و نژادی و زبانی، ما یک کاره ترکستان و کردستان و خوزستان و فلانستان می خواهیم.  همه هم به بهانه هویت طلبی! هر یک سیاهه ای از افتخارات نژادی و قومی و تاریخی اش را به رخ می کشد. البته همیشه تئوری توهم توطئه همه چیز را ساده توضیح می دهد که دست فلانی در کار است، اما اگر اهل حلاجی باشی و خوب فکر کنی می بینی وقتی هویت یابی برای ایرانی مشکل ساز شد که ایرانی ها گذشته مشترک نداشتند. از نژاد و قومیت ها و مذاهب متفاوت بودند. هر چه قدر هم اطلاعات تزریق شد همه خود را آریایی ندانستند، همه فارس نبودند و همه شیعه نبودند... 
باز می خواهم بگویم که مسئله تجزیه طلبی نیست، مسئله خیلی فراتر از هویت طلبی قومی است، اگر کمی با چشم بازتر نگاه کنیم و اگر فرصتی باشد که از بیرون به دانش آموختگان این مکتب نگاه کنیم، جماعتی را می بینی که دیوانه وار می خواهند چیزی را ثابت کنند. در گشت گذاری در همین دنیای مجازی که ایرانی ها فرصت تبادل با خارجی ها را پیدا کرده اند به راحتی می توان ایرانی ها را از شناسه های aryan  ،iranian ،persian شناخت، انگار توان معرفی خود را جدای از ملیت یا قومیت خود ندارند. بدتر از آن کامنتهای توهین آمیزی که به صراحت غلو در مستندات تاریخی ایران، لاف در مورد ایرانی و آریایی بودن و تحقیر سایر ملل و قومیت هاست. نمی دانم توانسته ام منظورم را برسانم یا نه،  که آن طرف سکه تجزیه طلبی قماش دیگری را می بینی که همین هویت دیکته شده تاریخی را بر سر دیگران و خود می کوبند تا غروری کسب کنند که صد البته غروری پوچ!  
پشت این اذهان آشفته و آدم های در به در فقط یک چیز است. آنهم اینکه آنها نتواستند مفهوم هویت را در درک زندگی انسانی پیدا کنند.  چه آنهایی که آریایی و پارسی (جدیدا پرشین) و هویت ایرانی شیعه بودن* به مذاقشان خوش آمده چه آنهایی که این عناوین را بر نتابیده اند. همه در تلاشی متوهمانه در اثبات خودی که معنایی جز نژادپرستی ندارد. 

بشنو از نی چون حکایت می کند       از جدایی ها شکایت می کند 

* منظور عنوان شیعی به عنوان بخشی از هویت است و نه عقیدتی و مذهبی.

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

مقاله ای از امیر حسین یزدان بد

مقاله ای بسیار خوب تحت عنوان «بحران مضمون» که تاریخ ادبیات مدرن را دوره می کند هر چند جای بحث بسیار دارد...برای من که دارم « بیوتن» امیرخانی را می خوانم خیلی جالب بود... این را در سایت ارمیا یا در ادبیات ما بخوانید.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

داستان ریش در دیباچه



به دیباچه سری زدم و داستانهای تازه را مرور کردم، داستان ریش از کاوه سلطانی را خواندم، چیزی که حداقل در پنج صفحه داستان می گنجید، با بیانی ساده و روان ، بدون جمله های اضافی، تنها با چند دیالوگ و با یک پرداخت هنرمندانه روایت شده  بود. قصه ای از جماعت از ما بهتران ها! آنهایی که کارشان با دور زدن آدمها و قانون می چرخد.
- «زنم کم بود حالا هم تو!»
با همین دیالوگ کوتاه داستان به ما می فهماند مرد در خانه چه کسی است؟ چه جور آدمی است و همچنان که داستان پیش می رود جمله به جمله مفهوم کامل تر و دایره داستان بسته می شود، ریشی که فقط در خانه سیما باید اصلاح شود!
این دایره حلقه های تو در تویی از روابط هزار دستانی در هم تنیده از روابط آدمهایی که با پژو می روند و با الگانس بر می گردند، پول پارو می کنند، به ظاهر بالا می می روند اما در حقیقت در همان دور معیوبی که هستند درجا می زنند، و هر چه جلو  بروند  باید بالاخره بر گردند سر همان جایی که بودند، و اگر هم به جلو بروند باید با همان صورت تابلوی نیمه اصلاح شده بروند،  چرا که ترسی که از جدا  شدن از حلقه های زنجیر دارند هرگز حلقومشان را رها نمی کند که ظاهر خود را بیارایند
حقیقتی که خود بهتر از دیگران از آن آگاهند:
- « به همین مفتی هم نیست که یه روز برم بگم بچهها سلام! من اومدم خداحافظی کنم چون دیگه به اندازهی کافی بالا کشیدم و بارمُ بستم و حالا هم میخوام با سیما خانم برم اونوَر آب» 
این داستان نمایه زیبایی از درد درونی شاعری است که دغدغه های اجتماعی دارد که البته با تمام پرداخت حرفه ای دیالوگ ها، تعدد اسامی داستان را رو به ضعف برده است.  اما  بیان ساده و موجز و اینکه نویسنده به خوبی تفاوت قلم داستانی و قالب شعر را دریافته (چیزی که در داستانهای شاعران به ندرت دیده می شود) نویدی از یک آینده حرفه ای درخشان است. برای این شاعر جوان که به تازگی کتاب دومش هم به چاپ رسیده و در همین نمایشگاه عرضه می شود آرزوی موفقیت داریم 

.







۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

رونمایی کتاب"فانوسی پشت پرده های بنفش"


اولین مجموعه داستان خانم مهستی محبی با عنوان :«فانوسی پشت پرده های بنفش» توسط انتشارات سخن گستر و با همیاری گروه «این روشنای نزدیک» منتشر شد و در روز بیست و دوم اردیبهشت در نمایشگاه بین المللی کتاب در تهران رونمایی خواهد شد.



 

سال گذشته بر حسب اتفاق وبلاگ مهستی محبی را دیدم و از خواندن داستانی از ایشان حیرت زده شدم. از آنروز کمتر روزی شده که به این وبلاگ سر نزنم و امروز هم که خبر مسرت بخش چاپ اولین کتابش را شنیدم بسیار خوشحالم. خواندن این کتاب را از دست ندهید.
دز همین رابطه: جدال بی امان هویت یابی زنانه در تحلیلی بر داستان های مهستی محبی