به دیباچه سری زدم و داستانهای تازه را مرور کردم، داستانریشازکاوه سلطانیرا خواندم، چیزی که حداقل در پنج صفحه داستان می گنجید، با بیانی ساده و روان ، بدون جمله های اضافی، تنها با چند دیالوگ و با یک پرداخت هنرمندانه روایت شده بود. قصه ای از جماعت از ما بهتران ها! آنهایی که کارشان با دور زدن آدمها و قانون می چرخد. - «زنم کم بود حالا هم تو!»
با همین دیالوگ کوتاه داستان به ما می فهماند مرد در خانه چه کسی است؟ چه جور آدمی است و همچنان که داستان پیش می رود جمله به جمله مفهوم کامل تر ودایره داستان بسته می شود، ریشی که فقط در خانه سیما باید اصلاح شود! این دایره حلقه های تو در تویی از روابط هزار دستانی در هم تنیده از روابط آدمهایی که با پژو می روند و با الگانس بر می گردند، پول پارو می کنند، به ظاهر بالا می می روند اما در حقیقت در همان دور معیوبی که هستند درجا می زنند، و هر چه جلو بروند باید بالاخره بر گردند سر همان جایی که بودند، و اگر هم به جلو بروند باید با همان صورت تابلوی نیمه اصلاح شده بروند، چرا که ترسی که از جدا شدن از حلقه های زنجیر دارند هرگز حلقومشان را رها نمی کند که ظاهر خود را بیارایند.
حقیقتی که خود بهتر از دیگران از آن آگاهند:
-« به همین مفتی هم نیست که یه روز برم بگم بچهها سلام! من اومدم خداحافظی کنم چون دیگه به اندازهی کافی بالا کشیدم و بارمُ بستم و حالا هم میخوام با سیما خانم برم اونوَر آب»
این داستان نمایه زیبایی از درد درونی شاعری است که دغدغه های اجتماعی دارد که البته با تمام پرداخت حرفه ای دیالوگ ها، تعدد اسامی داستان را رو به ضعف برده است. اما بیان ساده و موجز و اینکه نویسنده به خوبی تفاوت قلم داستانی و قالب شعر را دریافته (چیزی که در داستانهای شاعران به ندرت دیده می شود) نویدی از یک آینده حرفه ای درخشان است. برای این شاعر جوان که به تازگی کتاب دومش هم به چاپ رسیده و در همین نمایشگاه عرضه می شود آرزوی موفقیت داریم
قسمت نخست: جدال بی امان هویت یابی زنانه در تحلیلی بر داستان های مهستی محبی
شاید هنوز زود باشد آنهایی که قلم می فرسایند زنان مظلوم را رها کنند، زنانی که به زور به خانه شوهر می رفتند، زنانی که با هوو سر یک سفره می نشستند و زنانی که سایه سیاه سنتهای هراسناک آنها را به بند می کشید و هرگز مفهوم خود و انسانیت در وجودشان به تبلور نمی نشست فراموش شوند... چراکه هنوز چنین داستان هایی در جامعه ما تکرار می شوند اما باید پذیرفت که غالب زن امروز با مسائل دیگری درگیر است. به غیر از اینکه جنس درگیری زنان با مسائل اجتماعی و بیرونی تغییر یافته، زن امروز جدال بی امانی را در درون خود برای هویت یابی شروع نموده است. نویسندگان زن امروز هم همراه با خوانندگان در مسیر تحول و رشد فرهنگشان گام به گام دریچه ای می گشایند و به دنبال دریافتن، هویت یافتن و نقش دادن به ابعاد مختلف وجودی خود هستند و با قلم خویش به زن بودن مفهوم تازه ای می بخشند. نمی خواهم دیگر از پروین و فروغ و سیمین دانشور و ...که همه می شناسند حرفی بزنم که دیگران بهتر از من درباره شان صحبت کرده اند، وقت آن است که خیلی جدی تر جوانه های تازه رسته شده در دنیای وبلاگ ها را محک زد.
مهستی محبی نویسنده ای است که به تازگی داستانهایش به بلوغی باور نکردنی دست یافته و نگاه ویژه ای به مفهوم زن دارد که به نظرم چنین نگاه ویژه ای در خور آن است که به آن توجه جدی شود.
زن داستان های مهستی محبی، زنی است که معمولا اگر تنهاست یا نیست، مستقل فکر می کند و تصمیم می گیرد، هویتی محکم دارد که در حال بارور شدن و جوانه زدن است و برای این بارور شدن تاوان می پردازد، هزینه می کند و رنج ها و دردهایی که برای متحول شدن متحمل می شود همه از جنس درگیری های درونی و تضاد بین باورهای تحمیل شده و غریزه ناب انسانی اش است. وقتی از باورهای تحمیل شده می گوییم همه به سراغ کلیشه های سنت و مذهب می روند اما زن داستان محبی از این کشاکش فارغ شده و در تکاملی بزرگتر از همان درد ناب و اصیلی سخن می گوید که روح بشریت به زنجیر شده در بند رئالیسم از آن فغان نموده و برای گریز از آن به دامان رویا و ایده آلیسم پناه می برد.
با دنبال کردن داستان های محبی، زنی را می بینیم که در « آنها خواهند آمد» بی قیدی را تجربه می کند و خانه اش غارت می شود و این زن بی قید که حالا دارایی اش به تاراج رفته، گردنش چاک خورده از اینجا یک یک قید ها را بر احساس و افکار خود امتحان می کند و می ترسد، در کوچه از بیگانه ای و در صاعقه از تاریکی می ترسد، زجر می کشد، درد می کشد، میگرن می گیرد اما قصری و گل تاج خروسی یا گوزن های برفی ای را می بیند که آرام گیرد. این گونه این داستان ها فریاد برابری زن و مرد را سر می دهند که از دغدغه های زنانگی رهیده اند و رنج بشری را تجربه می کنند در حین اینکه زن هستند با همه معنای زن بودن. این زنان اغلب بر روح خود تاریانه زدند، خواستند عاقل باشند، واقع گرا باشند، این واقع گرایی و عقل گرایی سرشت حقیقی آنها را به بند می کشد، آنها را مهجور و ترسو و عصبی می کند، اما ظرافت و احساس زنانه در وجودشان می خروشد، جسارت پیدا می کنند خود را به باد، ترانه، بوی گیاه یا تصویری از گل می سپارند و چیزی را می فهمند که به وجودشان معنا می بخشد، معنایی که در بر گیرنده صفات متعالی زنانه است که مردان عموما از آن کم بهره اند و همان دیدن نادیدنی های از زندگی است که باری تعالی وجود زن را به آن کمال بخشیده که نقطه اوج آن داستان نمادین «روزنامه ها سپید سپید بودند» است.
قصد من تعریف و تمجید نیست، قصد من اول به عنوان یک زن شناخت همان راهی است ایشان در شناخت مفهوم زن بودن طی می کند و دوم دعوت به جدی گرفتن این نویسنده است، چون محبی بی قید می نویسد، قلمش قلیان می کند، گاهی سر هم می کند بدون آنکه فضا سازی کند، فقط می خواهد درون قهرمان داستانش را بکاود، آنجا که پا به حوادث بیرونی می گذارد داستان از هم می گسلد و گاه داستانهایش دچار صراحتگویی فلسفی می شوند اما قلمش هدفمند و منسجم است و نیاز دارد که محک بخورد و نقد شود.
ما در فرهنگی هستیم که نویسندگان و هنرمندان به آسانی کلمات مقدس را خرج می کنند، هر که با یک ریش سفید و عبا عارف می شود و با سجاده و تسبیح و کمی ساده انگاری فلسفی وارد عرش شده و با دیدن یک خواب صاحب کرامت و نتیجه چه شده را شما بهتر می دانید. اگر بخواهیم به لحاظ فنی تحلیلی بر این داستان داشته باشیم، حرف هایی زیادی می توان گفت که درباره لوکلزیو زیاد گفته و نوشته شده است که با یک جستجوی ساده در گوگل می توان به برخی از آنها دست یافت. بویژه که به نظر من این داستان را از لحاظ زاویه دید می توان به عنوان یک نمونه کلاسیک شناخت، دنیایی که در این داستان به تصویر کشیده می شود همگی از نگاه یک دختربچه است که لوکلزیو با ظرافت از آن برای بیان جزئی ترین نکات استفاده کرده است. اما چیزی که برای من به شخصه مهم بودنحوه به نمایش درآوردن مفاهیم معنوی و متعالی در بیانی کودکانه است بدون آنکه آن مفاهیم لوث شود. به همین دلیل دوست دارم که بیشتر بر این نکات تاکید کنم.
داستان در دل طبیعت در کنار یک مرداب و رودخانه جان می گیرد، در شهری که چون همان بوته ها و علفزارهای کنار مرداب، وحشی و بی قاعده روئیده، حتی نام ندارد، فقط لنگرگاه و در این لنگرگاه دخترکی یتیم به نام آلیا زندگی می کند که حتی نمی داند چه طور بازی کند، برق چشمان مردی خسته و فرسوده به نام مارتن یا مارتان او را می گیرد و می خواهد وارد دنیای او شود.روبروی او می نشیند تا برایش قصه بگوید. هزاران نام یکی از داستانهایی است که مارتن برای آلیا تعریف می کند، قصه دخترک یتیمی به نام شبدر که به روح طبیعت نفوذ می کند، از آن می آموزد و کلید سرزمین هزاران، سرزمین خوشبختی را بدست می آورد.اما این همه داستان نیست.داستان اصلی، روح رنجور و فرسوده مارتن است که از دنیای مدرن و بی رحمی های آن رمیده و با عزلت گزیدن در قلعه کوچک خویش متحول می شود و راهبر مردمش می گردد اما تمام این اتفاقات از دریچه نگاه آلیاست.
وقتی مارتن روزه می گیرد، آلیا فکر می کند که مارتن به همان جایی رفته که از آنجا آمده، با یک استدلال کودکانه و بیانی روشن لوکلزیو به ما می فهماند که آنکه روزه گرفته پیش خداست، یعنی همان جایی که سرمنشا و موطن ازلی همه انسانهاست. وقتی آخرین روزه مارتن طولانی می شود، آلیا می ترسد که مارتن بمیرد، اما مارتن نیرو گرفته و مصمم جلوی رودخانه ایستاده تا چون موسی که قومش را از میان آب رهانید، مردم را به آن طرف مرداب ببرد. مرگ این جهانی، زندگی دوباره و تولد یک مرد، همگی به یک سان مفهوم می یابند.
لوکلزیو را شهروند جهانی می نامند، فرانسوی الاصلی که در انگلیس بزرگ شده و سالها در آمریکا زندگی کرده، سالها به تحصیل عملی در میان اقوام سرخ پوست پرداخته.مارتن مشخصاً تعلق به هیچ دینی ندارد، آنچه هست وطنش همین مرداب، رودخانه، دریا و آسمان است، مادرش طبیعت است.با آن زندگی می کند آمده است که مژده بدهد که اگر مانند شبدر کوچولو با نداشته ها زندگی کنی، آنوقت به دنیای اطرافت بهتر می نگری، شاید زبان سوسک و ملخ را بشنوی و آنقدر از آنها یاد بگیری که کلید سرزمین هزاران یعنی همان بهشت را بدست بیاوری. فقر فرانچسکوی قدیس، شنیدن و یادگرفتن از طبیعت و در نهایت رسیدن به سرزمین موعود، در کنار کلمه عربی هزاران، گلچین زیبایی از استعاره های فرهنگی ادیان مختلف را فراهم آورده تا ما بفهمیم در زمانه ای قرار داریم که برای رسیدن به سرزمین هزاران نمی توان درها را به روی خود بست و بدون پیدا کردن راهی برای فهم دیگران گامی به جلو برداشت.
نام داستان هزاران است، آلیا به دنبال کسی می گردد تا او را به هزاران ببرد، فهمیده، دانسته، او بود که اولین بار نور چشمان مارتن را دید، آنقدر به آسمان خیره ماند تا گیج شد و حالا آنقدر گیجی حاصلش شده که بفهمد وطن آسمانی یعنی چه، اما هزاران، این سرزمین موعود کجاست؟ غایت این سعادت، زندگی در کنار پادشاه سرزمین هزاران است، پادشاه کیست؟ بلبلی است که می خواند، فقط زیبا می خواند، بلبل کسی نیست جز روح زنجیر شده ما که کر و کور مانده و دیگر قادر به خواندن نیست و حالا قرار است برود زیر چرخ بلودوزرهایی که می آیند لنگرگاه را نابود کنند و پس از انهدام لنگرگاه، همه مردم باید به شهری مدرن که خانه هایش چون واحد های آجری همه یکدستند بروند و اینجاست که مارتن به قول آلیا فقط با روزه گرفتن، بر می خیزد و می شورد، سرزمین موعود جایی با مکان خاصی نیست بلکه آنجاست که از چرخ های بولدوزر در امان مانده و انسان ساده و بی تکلف با سر منشا خود و هستی در ارتباط است. لوکلزیو نه تنها در این داستان که در دیگر داستانهایش نیز برخاسته تا علیه تمدن غربی بشورد و دریافت جایزه نوبلی که سخت و سفت اروپایی است بیانگر این است که پیامش را خیلی خوب رسانده است. امیدوارم که این جانب حقیر توانسته باشم در ترجمه این داستان حد متوسطی از منظور نویسنده را رسانده باشم.
درپایان از همه دوستانی که با تذکرات و پیشنهادات خود مرا در ویرایش داستان کمک نمودند به ویژه دکتر محمود دهقانی که قسمتهایی از داستان را دقیق ویرایش نمودند کمال تشکر را دارم.